تاريخ : جمعه سی و یکم خرداد 1392 | 22:27 | نویسنده : بیتا جون
سلام

مرسی از همه دوستان که سراغمو گرفتین

سام من ۵اردیبهشت دنیا اومد الان نزدیک به دوماه داره

کامپیوترمو فروختم الان شوهری با سام توماشین نشستن من تو کافی نت هستم و عجله دارم

سام من الان ۵روزهست که ختنه کرده -شیرمادرمیخوره

ازنظر رنگ پوست و مو به باباش رفته

لب و بینیش به من رفته -چشم و ابروش شبیه باباشه-رنگ چشماش توسی به جفت خانوادمون رفته-لپاش سوراخ میفته وقتی میخنده

فعلا بای



تاريخ : جمعه شانزدهم فروردین 1392 | 11:45 | نویسنده : بیتا جون
سلام سال نو مبارک

تو این ۴۰-۵۰روزخیلی کم به اینجا سرزدم

بابابزرگم ۷اسفند فوت شد ما دیگه درگیربودیم

بدترین سال تحویل ما امسال داشتیم موقع تحویل من ازیه طرف سرمای شدید خورده بودم ازیه طرف

دیگه بخاطرشرایطمون فقط اشک میریختم

وسایل سیسمونی هم گرفتیم

چیزی به زایمانم نمونده الان هفته ۳۵هستم

 



تاريخ : سه شنبه هفدهم بهمن 1391 | 10:8 | نویسنده : بیتا جون
سلام دوست جونیا

امتحاناتم جمعه تموم شد

امروزهم انتخاب واحد کردم

شکرخدا ۷ترم تموم میکنم و خیلی خوشحالم که تابستون ترم تابستونی مجبورنیستم بردارم و ترم پاییزی تموم میکنم

برادرشوهرم دو هفته پیش رفته خواستگاری و ماهنوزمنتظر بله برون هستیم

ما خواستگاری نرفتیم یعنی کسی بهمون تعارف نکرد فقط برادرشوهربزرگم و خانومش رفتن

همسری خیلی ناراحت شده بود اما بااین حال ماشین دادیم بهشون که باآژانس نرن

منم زیاد تحویل نگرفتم و خودمونسبت به این قضیه سردنشون دادم که فکرنکن چه خبره

یک هفته پیش بابابزرگ مادری سکته  مغزی خفیف کرد هنوز هم بستری هست

سمت راست بدنش بی حسه و تکلمش مشکل داره درواقع حرف نمیزنه

منم بخاطر شرایط بارداری اصلا بیمارستان نرفتم

و اما از سام بگم Emoticon

الان هفته ۲۶هستم

تقریبا همش وول میخوره مخصوصا موقع درس خوندن Emoticon

 

ای خدا امروز دومین سالگرد بله برون ما هستش   عجب روزی بود



تاريخ : چهارشنبه بیستم دی 1391 | 18:30 | نویسنده : بیتا جون
welcome-0072.gif from 123gifs.eu Download & Greeting Card

دیشب ازنظرروحی داغون بودم  بعضی اوقات فکرم میره به اینکه چقدر شخصیت خانوادگیم تحقیرمیشه

کی فکرشو میکرد خانواده شوهرم اینطورباشه محصلدیشب بخاطر یه کاری مجبوربودیم بریم اونجا

مهیارهم باما بود تارسیدیم برادرشوهرم شامش تموم شده بود و نمیشد فهمید شامشون چیه کلا

من آدم بد هوسی هستم ربطی به دوران بارداریم نداره

مادرشوهرم فقط چندبار گفت شام خورین اگه نخوردین هست همین

حالا خوبه خودش چندشکم زاییده و خبرداره ازاین مسایل  آخرشم نیاورد چیزیرو بچشم واقعا دلم گرفت

تنهایی

بعدش طاها کوچولو اومد اونجا همون لحظه یه شکلات باراکا آورد بهش داد حتی یکم فکرنکرد شاید

داداشم هم دوست داشته باشه

اومدیم خونه فقط به همسری گفتم مامانت عجبببببب دلی دارهاما نخواستم قضیه کشداربشه

زود جمعش کردم چون اون بیچاره هیچ تقصیری نداره بعضی اوقات فکرمیکنم شوهرم فرزند این خانواده

نیستخداروشکر که با عشقم هیچ مشکلی ندارم

بگذریم

اولین وول خوردن سام ۲دی احساس کردم بعضی شبها موقع خواب وول میخوره

بعضی اوقات خوابشو میبینم فوق العاده سفید و موهاش روشنه مثل باباش

تو این مدت تعطیلی درسامو خوندم فقط سه تا کتاب آسون مونده که تا یکشنبه باید تمومش کنم و

خوشحالم ازاین بابت

قراره برادرشوهرم بعدازصفربره خواستگاری راستشو بخواین خوشحال هستم اما نه به اون اندازه که

اوایل دوست داشتم چون میدونم اون دخترهم مثل من باهزار امید و آرزو و ذوق و شوق میاد اینجا

بعد کم کم تمام این روابط یخ میشه و روز به روز کمرنگترمیشه و تازه میشه مثل من

ولی خوب برام جالبه قیافش -خانوادش اگه بدونم اخلاقش جوریه که میشه باهاش راحت ارتباط برقرار

کرد باهاش صمیمی میشم اگرنه که هیچی رابطم باهاش مثل جاری قبلی میشه

شوهرم میگه فعلا تواین جاری ها من ازهمه شرترم

 

 

ریحانا



تاريخ : دوشنبه چهارم دی 1391 | 3:27 | نویسنده : بیتا جون
سلام

دیگه پسردار شدم باید برم دنبال چیزهای خشن نمونش قالب وبلاگم

سجاد از دوران مجردی از اسم سام خیلی خوشش میومد و دوست داره اسم

پسرمون سام باشه

البته ازچندتا اسم دیگه خوشمون میاد ولی سام خیلی دوست داره منم قبول کردم

چون میدونم تا زمانیکه بچست همه میگن سامی و دیدم سامی هم معنی خوبی داره

سام به معنی زر ناب و مسکوک نشده-پسرارشدحضرت نوح-نامی در شاهنامه است 

 

سامی به معنی عالی و بلند مرتبه



تاريخ : جمعه بیست و چهارم آذر 1391 | 20:47 | نویسنده : بیتا جون
سلام

امروز رفتم سونوگرافی

نی نی ما پسر هستش برخلاف نظرهمه

خطرهم ازبیخ گوشم رد شد

وای خدای من دیگه میتونم جایی لباس دیدم براش بخرم



تاريخ : شنبه هجدهم آذر 1391 | 11:37 | نویسنده : بیتا جون
سلام ۱۵آذزرفتم سونو اول دکترگفت پسر بعد گفت نه مطمئن نیستم بندناف لای پاشه

درنتیجه فعلا معلوم نیست

جیگرشو من بخورم اینقدر وول میخورد

اما بااینکه تو هفته ۱۸ هستم هنوز حسش نمیکنم

طول سرویکسم ۳۰ بود دکترگفت اگه زیر ۳۰ بیادباید دهانه رحم دوخته بشه شما دراین زمینه اطلاعی دارین؟

باید بیمارستان بستری بشم؟



تاريخ : سه شنبه هفتم آذر 1391 | 16:53 | نویسنده : بیتا جون
امروز خیلی دلم گرفته بود تصمیم گرفتم بنویسم

هوای اینجاابری هم هست یاددوران دوستی میفتم عجیب

توبدترین شرایط مالی هستیم اجاره خونه رو بعد از یک هفته دادیم

یه قسطمون عقب افتاده

دوتا آزمایش ژنتیک رفتم نزدیک ۲۰۰تومن سرمون سوت کشید

تازه هفته دیگه باید برم سونو

هفته بعدش هم باید برم دکتر و اکوی قلب جنین

تواین شرایط و تعطیلات خالم ازتهران اومد تابحال هم خونمون نیومده بود بالاجبار باید دعوتش میکردم

ازیه طرف وقتی اونا میاین هرشب خونه یکی دعوت هستن به اضافه بقیه برادر خواهرها

من یکشنبه شام دعوتشون کردم

ساعت ۲ یه خاله دیگم زنگ زد که شام خونشون دعوتیم همه

ماهم بایددعوتشون میکردیم خلاصه مهمونام از ۳نفر به ۱۲نفررسیدن باخودمون۱۵نفرشدیم

شام قرمه سبزی و مرغ پلو درست کردم -سالاد فصل و زیتون پرورده و ماست خیارو دوغ و نوشابه هم  بود

باورکنین اینقدر سعی کردم برامون هزینه زیادی تموم نشده (یه وقت فکر

نکنین از روی خساست این حرفو میزنم )واقعا تو بد موقعیتی مهمون داشتیم

من و عشقم عاشق مهمون هستیم مخصوصا سفرمون رنگین تر باشه

خلاصه همه چیز به اندازه درست کردم

فردا شب تولد برادر شوهرمه

نمیدونیم چی بگیریم

نی نی هنوز تکون نخورده فقط صدای قلبش شنیدم

پاهام هنوز ورم دارن

بعضی اوقات پهلودردشدید دارم

 

 



تاريخ : شنبه سیزدهم آبان 1391 | 12:16 | نویسنده : بیتا جون
سلام بچه ها

من الان ۴ماه و ۳روزهست که باردارم

فقط ماه سوم ۵-۴بار صبح حالت تهوع داشتم

تاریخ زایمانم ۱۶اردیبهشت هست اما مطمئنم تو فروردین زایمان میکنم

دیشب یکی برام سونوگرافی ابوعلی سینا انجام داد نی نی دختره

برای شوشو هم انجام داد دختربود

خانواده شوهرم همه خوشحال شدند مادرشوهرم گفت خداروشکر

عیدتون مبارک

خوش باشید



تاريخ : پنجشنبه سی ام شهریور 1391 | 13:28 | نویسنده : بیتا جون
سلام دوستان عزیزم

ممنون از کامنت های پرازمهرتون

من ۱۵شهریوراومده بودم تهران البته بدون همسری

بماند که کلی گریه زاری کردم که کسی نفهمه اما بالاخره فهمیدن

همسری ۴صبح اسمس داده بیا منوبخارون

عشق من خودش گفته بود بامامانت برو یه هوایی بخور بعدا دیگه نمیتونی مسافرت بری

فقط امامزاده صالح و ۱۵خردادرفتم از تجریش خیلی خوشم اومد انگارتو رشت بودم خنک بود

برادرشوهرم حال سجاد میدید اسمس میدادکجایی دلمون تنگ شد بعد میگفت زودبیا پیشش البته من ۴روزفقط نبودما

خلاصه همون موقع خبر بارداری به خانوادش گفت

منم به همه دوستام گفتم فقط دوتا ازخاله هام و خانواده خودم  میدونن دیگه هیچ کس

هرچندوضعیتم طوری شده هرکس ببینه حدس میزنه

هیچ کس بهم اسمس نداد جاری حضوری بهم تبریک گفت

خواهرشوهرم تاالان بهم تبریک نگفت

جمعه سجادخواب بد دید زنگ زد بهش تازه بهش گفت سلام  باباکوچولو

الان یادحرفهای مامانم میفتم که چقدرمخالفت میکرد من با سجاد درارتباط نباشم واقعا حق داشت عشق من الان کلی فشارزندگی  داره تحمل میکنه

اون هفته تصمیم گرفتم برم دریا برای اولین بار جاری دعوت کردم بیاد باورتون نمیشه جواب اسمس منوندادبعدرفت به مادرشوهرم گفت من  اعتبارنداشتم من که بدون شوهرم جایی نمیرم Arabic Veil

شماحسابشوبکنین برادرشوهرم بیادتوطرح تو خانوما چیکارکنه

منم گفتم این اولین و آخرین بارم بود پشت دستموداغ میکنم بهش نمیگم

فوق العاده نچسب و بی جنبست

یه برادرشوهرم اصلا حوصلشو نداره شمارشو نداره اصلا هیچ ارتباطی باهاش برقرار نمیکنه

جمعه رفتیم خونه مادرشوهرم اونا هم اومدن من اصلا حرفی باهاش نزدم تحویلش نگرفتم

با زن دایی و خالم رفتیم دریاخیلی خوش گذشت

دانشگاه هم شروع شده یروز رفتم خبری نبود

تواین موقعیت ووضعیت مالی پدرشوهرم گفته جمعه سالگرد ازدواجتونه شام میایم اونجاپیتزا درست کن

بخدا ماعاشق مهمونیم ودوست داریم تو موقعیت خوب ازمهمون پذیرایی کنیم

بچه هااینقدرپشیمونم چرااولین سالگردعقدمون جشن دونفره نگرفتم نمیدونم اونموقع در چه بحرانی بودیم

الهی بمیرم دیشب هوس ساندویچ کردم همسری ۱۰شب رفت برام گرفت مرسی

من کتاب راهنمای انتخاب اسم دارم شما سایت خوبی  سراغ نداریReading a Book



  • دانلود فیلم
  • قالب وبلاگ